تبليغاتX
مست هوشیار


سلام

از کجا شروع کنم. از چی بنویسم. اصلا با چه رویی دوباره بنویسم؟

فقط نمی دونم چرا تو این مدت حوصله نوشتن نداشتم

عجب خاکی گرفته چه قدر راکد شده فکر کنم یک تکونه اساسی می خواد. باید یه دست درست حسابی به سر و گوش وبلاگم بکشم.

هنوز هم بویه شروع دوباره به مشام میرسه...

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:9  توسط علیرضا  | 



سلام

 

حدود 1 ماه بود که فرصت نوشتن پیدا نکردم. اگر هم فرصت بود نمی دونم چرا حال نوشتن نبود. فکر کردم بد نیست بدونید این مدت چه جوری گذشت البته با کمی تاخیر. به قول قدیمی ها هر کاری دلیلی داره این هم دلایل نبودن من تو این مدت

 

اولش که 6-5 روز قبل از عید دکتر پدر بزرگم را در بیمارستان بستری کرد و من باید به کمک تنهادایی ام میرفتم چه در بیمارستان چه در مغازه. شب عید بود و بازار خیلی شلوغ. یه روز بیمارستان و یه روز مغازه. البته همه فشار روی دایی ام بود و من کار خیلی خاصی نمی تونستم انجام بدم ولی در حد توانم کمک می کردم. روز قبل از عید پدر بزرگم را از بیمارستان مرخص کردند ولی متاسفانه حالش که خوب نشد هیچ بدتر هم شد. ( خدا را شکر الان خیلی بهتره )

 

درست تو همین زمان بود (28 اسفند) که یکی از دوستای دوره دبیرستان بعد از 7-6 سالی از انگلیس برگشته بود ایران. همون روز که وارد ایران شد به من زنگ زد. بعد از کلی حرف و کل کل گفت دلم می خواد همه بچه ها را ببینم. من هم شماره هر کی را داشتم خبر کردم. خلاصه 13-12 نفری شدیم. بعد از تجدید خاطره های  دوره دبیرستان مشغول خیابان گردی شدیم به قول خودش بعد از این مدت داشت چهار تا ادم می دید (البته منظورش از ادم دخترها بود )

می گفت دخترای انگیلیسی خیلی زشتن. اکثرا بد هیکل و بد قیافه. ککمکی و چندش اور. بعد از دیدن چندتا ادم ببخشید دختر رفتیم پیتزا خوردیم بعدش هم چایخانه سنتی و قلیان.

 

ساعت 11 شب هم با ماشین تو خیابان و مسابقه و...

ساعت 12 شب که شد گفتیم دیگه پارک خبری نیست. می تونیم راحت باشیم. یه جایی پیدا کردیم تاریک که مزاحم کسی نشیم. با صدای نوار و نور ماشینها بچه ها تکونی به خودشون دادن (فقط       می خندیدیم) در همین حال نمی دونم این ضد حالها از کجا پیداشون شد. گشت انتظامی با الگانس.

بعد از بوییدن دهان بچه ها وقتی مطمئن شد که مست نیستیم با چند تا فحش و حرف سر بالا از دوستمون پذیرایی کرد و خوش امد گویی خودش را ابراز کرد. خب هر کسی یه روشی داره دیگه!!!

برای ما که عادی بود ولی دوستم خیلی ناراحت شد.

 

ساعت 1 بامداد هم برگشتیم خانه. شب سال تحویل هم خواب بودم که با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. دوستان لطف داشتند و در همون لحظه تحویل سال زنگ زدن و سال نو را تبریک گفتن وهمه تعجب از اینکه من خواب بودم.

هفته اول عید هم با دید و بازدیدها گذشت که من اکثرا خانه پدر بزرگم بودم. هفته دوم عید را در پست بعدی مینویسم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:31  توسط علیرضا  | 



باز عید است و به خود می گویم

گشت این دایره گشت

بخت گمگشته ولی باز نگشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:7  توسط علیرضا  | 



سلام

 

۱-اخر هفته گذشته با بچه های کلاس حرف مسافرت پیش امد. قرار شد ۴ ۳  روزی بریم شیراز و آب و هوایی عوض کنیم. انگاری حضرت حافظ ما را طلبیده بود. خیلی خوش گذشت اخر هفته خوبی بود. ۳ روزی از همه چیز فارغ شدم. نه از شهرام جزایری عرب خبری بود نه از بنزین لیتری ۱۵۰ تومان. فقط صدای شجریان بود و نغمه مرغ سحر. فقط بارون بود و درختان سبز و سرخ نارنج. خلاصه جای همه خالی

 

۲-باور کنید قصد نوشتن پست جدید نداشتم ولی یک مطلب فوق العاده زیبا در وبلاگ گندمک مجبور به نوشتنم کرد.

 

داستان از این قراره:  بادکنک هایی به سوی ماه

 

در ابتدای سالهای آموزگاری ، تصمیم گرفتم تصوری را در شاگردانم جان ببخشم. به خاطر دارم برنامه خاصی اجرا کردیم که همه ما از آن لذت بردیم و نامش را گذاشتیم " بادکنک هایی به سوی کره ماه" ! هر یک از بچه ها بادکنکی پر از گاز هلیوم بر می داشت ،کارت پستالی به آن می بست که رویش نوشته بود: " لطفا هر کس مرا پیدا کرد در صندوق پست بیندازد ، زیرا من بخشی از آزمایش بسیار جالبم که برای کامل شدن به کمک شما نیاز دارم. ار مهربانی شما ممنونم: ) "

 

بادکنکها در هوا رها شدند و بچه ها تا جایی که چشمشان کار می دید به آنها نگاه کردند تا هنگامیکه ناپدید شدند. کارت پستالها تمبر و آدرس برگشت داشتند و اگر کسی می خواست می توانست آنها را برگرداند.

آزمایشی بود که بدانیم کدام بادکنک دورتر می رود.  به همراه آنها تصورات بچه ها نیز به پرواز درآمده بود. ما از هوا ، جغرافیای محل و جاهای بسیار دور گفتگو کردیم ، از مهربانی بیگانگان حرف زدیم ، اینکه چگونه انسانهای کاملا غریبه تنها برای نیکی کردن به ما کمک خواهند کرد.

اغلب بچه ها تصورات جالبی داشتند. یکی می گفت: " باد ، بادکنک مرا به چین خواهد برد".

دیگری می گفت:" بادکنک من تا قله بلندترین کوهها خواهد رفت".

و همیشه کسی  هم بود که بگوید:" بادکنک من به سیم تلفن گیر خواهد کرد"

 

حالا من قصد طرح یک سوال دارم  " پرواز شما در عالم خیال ؟ "

اگر شما یک بادکنک را با گاز هلیم پر می کردین دوست داشتین بادکنکتون تا کجا بره؟دسته کی برسه؟

دوست دارم تو عالم رویا یا واقعیت!! برای بادکنکتون سرگذشتی بنویسید

راستی شما دوست دارین با گاز هلیم بادکنکتون را پر کنید؟؟؟  من که نه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:58  توسط علیرضا  | 



سلام

 

این چند روزه حتما در باره حذف تیم فوتبال استقلال  از جام باشگاهای اسیا مطالبی شنیده اید .باشگاه استقلال به علت ارسال مدارک بعد از زمان مقرر به  AFC ازجام باشگاهای اسیا کنار گذاشته شد. در این رابطه حرف وحدیث های زیادی زده شد که جالبترینش مربوط به امیر قله نوعی سرمربی تیم ملی و رییس سازمان فوتبال استقلال بود. قله نوعی در 23 بهمن وقبل از اعلام حذف استقلال در جواب خبرنگاری که پرسیده بود چرا مدارک را در زمان مقرر ارسال نکردین گفت : این که مشکلی نداره فوقش با یک جریمه حله. طفلکی امیر قله نوعی فکر کرده AFC هم مثل مملکته خودمونه که کارها با یک رشوه وزیر سبیلی حل بشه.

 

اول یک بازگشت به عقب (همون فلاش بک)داشته باشیم. 8-7 ماه پیش زمانی که 5 هفته از لیگ فوتسال گذشته بود و نامی از استقلال در تیمهای حاضر در لیگ نبود. ولی با دخالت یکی از اعضاء هیت مدیره استقلال که نماینده مجلس هم هست تیم استقلال بعد از 6 هفته وارد لیگ برتر شد. وقتی تو مملکت ما مشکلات حاصل از کم کاری و بی لیاقتی  افراد به راحتی و با اعمال نفوذ افراد ذی ربط حل می شه طبعا قله نوعی هم فکر می کنه کار با پورسانت و زیر سبیلی حل می شه.

حذف استقلال یکی از هزاران نمونه عدم کفایت مسولان مربوطه است. بحث استقلال بحث جزء از یک کل متاسفانه بسیار بزرگه. متاسفانه قانون تو مملکت ما توسط رابطه ها تعریف می شه. رابطه هایی که حتی قدرتشون از قانون هم بیشتره.

 

بحث قانون مطرح شد یادم به اجرای یک قانون و لغو اون افتاد. قانونی در معاونت نظام وظیفه که در 3 سال پیش تصویب شد که مواردی داشت از جمله

 

1- به دانشجویان در حال تحصیل برای تغییر رشته اجازه شرکت مجدد در ازمون سراسری دانشگاها داده  می شد.

 

2-اجازه شرکت در 3 سال ازمون سراسری با تمدید دفترچه

 

3-اعطای معافی به قهرمانان و موارد دیگر

 

این قانون بعد از 3 سال اجرا در سال چهارم و در تیر ماه امسال لغو شد. حتما می دونید که نتایج دانشگاها هم در شهریور اعلام می شود. حالا حساب کنید کسانی که از این قانون استفاده کرده اند و در شهریور متوجه لغو قانون در تیر ما شدن. البته این قانون به علت اعتراض های گسترده برای  دانشجویان انصرافی 85 وبا با گذاشتن چند شرط مجددا تمدید شد. ولی کسانی که متولد 66 بودن و قصد شرکت مجدد در ازمون را داشتن نتوانستند دفترچه تمدید کنند و ضربه سنگینی از لغو این قانون خوردن. این هم یه جور اجرای قانون . به اعتقاد من قانون یک چیز ثابت نه اینکه 2 سال باشه 1 سال نباشه. حساب کنید یک خیابان 2 ماه یک طرفه باشه بعد از 2 ماه خیابان بشه دو طرفه. چقدر هرج و مرج به وجود میاد چقدر تصادف و.....  خیلی ها هم ضرر می کنن .

 

چند نتیجه گیری

نتیجه گیری اخلاقی: انشاءالله امت همیشه در صحنه دعا می کنن کار استقلال درست بشه

نتیجه گیری پولکی : اقا کاری نداره مثل قضیه وزنه برداری هوار تومان پول می دیم

نتیجه گیری رفاقتی :بابا AFC تو که از خودمونی حالا من بمیرم کوتاه بیا 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 7:42  توسط علیرضا  | 



سلام

این پست را با خوندن ۶ مطلب مشابه در مورد روز والنتاین یا سپندار مذگان که تویه سایتهای مختلف بود انتخاب کردم

چند سالیست حوالی 26 بهمن ماه ( 14 فوریه ) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم . مغازه های اجناس کادویی لوکس و فانتزی غلغله می شود . همه جا اسم ولنتاین به گوش می خورد . از هر بچه مدرسه ای که در مورد ولنتاین سوال کنی می داند که " در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده به نام کلودیوس دوم . کلودیوس عقاید عجیبی داشته از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد . از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند . کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش چنان قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به سربازان برای ازدواج نداشت . اما کشیشی به نام والنتینوس ( والنتاین ) مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد . کلودیوس دوم از این ماجرا خبر دار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند . والنتاین در زندان عاشق دختر زندان بان میشود . سرانجام کشیش را به جرم جاری کردن عقد عشاق ، با قلبی عاشق اعدام می کنند . بنابر این او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق... "

اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان ، نه چون رومیان سه قرن قبل از میلاد ، که از بیست قرن پیش از میلاد روزی موسوم به " روز عشق " بوده است . جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی مصادف است با 29 بهمن ، یعنی سه روز پس از ولنتاین فرنگی . این روز " سپندار مذگان " یا " اسپندار مذگان " نام داشته است . فلسفه بزرگداشت این روز به نام روز عشق به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه را 30 روز حساب می کرده اند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشته اند هر یک از روزهای ماه نیز نامی داشته اند . به عنوان مثال روز اول روز " اهورا مزدا " روز دوم روز " بهمن " ( سلامت ، اندیشه ) که نخستین صفت خداوند است ، روز سوم " اردیبهشت " یعنی بهترین راستی و پاکی که باز از صفات خداوند است ، روز چهارم " شهریور " یعنی شاهی و فرمانروایی که خاص خداوند است و روز پنجم " سپندار مذ " بوده است . سپندار مذ لقب ملی زمین است یعنی گستراننده ، مقدس ، فروتن . زمین نماد عشق است چون با فروتنی ، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد . زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد . به همین دلیل در فرهنگ باستان " سپندار مذگان " را به عنوان نماد عشق می پنداشتند . در هر ماه یک بار نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام روز و ماه . مثلآ شانزدهمین روز هر ماه " مهر " نام داشته که در ماه مهر " مهرگان " لقب می گرفت . همین طور روز پنجم هر ماه " سپندار مذ " نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم " سپندار مذ " نام داشت ، جشنی بر پا می کردند با همین عنوان .

" سپندار مذگان " جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کرده . در این روز زنان به شوهران خود با محبت ، هدیه میدادند . مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده به آنها هدیه میدادند و از ایشان اطاعت می کردند .شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن ( والنتاین ) به 29 بهمن ( سپندار مذگانِ ایران باستان ) منتقل کنیم .شما هم موافقین ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:31  توسط علیرضا  | 



سلام

۱-احتمالا چند شب پیش همه محاکمه خسرو گلسرخی که در بهمن سال ۵۲ در رژیم پهلوی انجام شده را از طریق تلویزیون مشاهده کرده اند یا حداقلش به خاطر این کار عجیب صدا و سیما از این و اون در مورد این محاکمه مطلبی شنیدن.

بعد از پخش محاکمه گلسرخی در جمعی صحبت از مبارزان اون زمان شد نهایتا بحث به این سرود رسید             به دوستان    به خویشان    به یاران اشنا ......

اطلاعی در مورد این سرود  نداشتم به این خاطر در بحث دقیق شدم. راوی میگفت: شعر این سرود توسط دو تا هم سلولی تویه زندان سروده شده. کرامت الله دانشیان و مهربان دو تا هم سلولی کمونیست بودن که این شعر را زمانی که هر دو زندانی بودن سرودن. اصل شعر را هم به در دیوارهای زندان می نویسند. وقتی شعر کامل می شه این دو نفر شروع به خواندن می کنن. اتفاقی سلول بغلی هم اهنگساز بوده و زمانی که این دو نفر شعر را زمزمه می کردن اون هم با قاشق و ریتم دست یه اهنگی برای این شعر می سازه. مهربان و دانشیان به اعدام محکوم شده بودن. بعد از اعدام اهنگ ساز سلول بغلی این شعر را حفظ می کنه و اهنگی ریتمیک برای شعر می سازه

۲-فرزاد حسنی را که همه می شناسید. همون مجری پر رو ایی که خودش به راحتی به زیر ابرو برداشتنش افتخار می کنه. همون ادمی که اعتقاد داره سفر ماله آدمای خامه و  فرد پخته ای مثل اون نباید سفر بره. همون ادمی که رانندگی نمی کنه چون اعتقاد داره رانندگی وقتش را می گیره و با راننده این طرف اون طرف میره تا بتونه بیشتر مطالعه کنه. همون ادمی که به انتقاد هیچ کس عقیده ای نداره چون هر انتقادی از حسنی از روی بغضه.من وقتی حسنی برنامه داره کلا تلویزیون را خاموش می کنم ولی به خاطر سوژه چند شب پیش این برنامه مجبور به تحمل ادا و عشوه و چاپلوسی های حسنی بودم. جوابهای هاشمی رفسنجانی خیلی تازه بود خصوصآ در مورد تقسیم کارها در اوایل انقلاب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:28  توسط علیرضا  | 



سلام

پترس فداکار را که همه دوستان یادشان هست. همون پسری که جریان از خود گذشتگی اش تویه کتابهای درسی دبستان بود. چون من با ایشون از همان اوایل دبستان اشنا بودم و رابطه گرمی با هم داشتیم. پترس پسر خود ساخته ای بود و بیشتر به کار و پول علاقه داشت تا درس. به همین خاطر درس را رها کرد و رفت طرف کار. رابطه من با اقا پترس به دلیل درس و کنکور و بعد هم دانشگاه قطع شد. به طوری که دیگه هیچ خبری از پترس نداشتم.

تا اینکه چند روز پیش پیام کوتاهی(sms) دریافت کردم که نوشته بود: سلام اگر من را شناختی عدد ۱ و اگر نشناختی عدد ۲ را بفرست. چون شماره ارسال کننده پیام از شماره های ذخیره شده نبود و ما هم به خودمان اطمینان کامل داشتیم. ولی از ترس اینکه شماره به دست نااهلان افتاده باشد به پیام پاسخی ندادیم. بعد از مدتی دوباره همان پیام ارسال شد.

با ارسال مجدد حدس زدیم که از دوستان است وقصد شوخی با ما را دارند . بدین منظور عدد ۱۲ را ارسال کردیم و منتظر نقشه بعدی دوستان بودیم که ناگهان صدای زنگ ما را به خود اورد. شماره تماس گیرنده همان شماره ارسال کننده پیام بود. بعد گمان کردیم دوستان قصد استفاده از نرم افزار تغییر صدا را دارند. پس با لحنی جد سلام کردیم ولی باز هم اشتباه بود.چون صدای پشت خط صدای اقایی محترم بود. ابتدا خود را معرفی نکرد ولی پس از ثانیه ای مکالمه صدای او را شناختیم. بله پترس بود.

متن مکالمه اینجانب با پترس.

من:به به اقا پترس گل حال شما            پترس:مخلصیم

م:چه خبر؟                                        پ: چی بگم والا...

و پتروس سرگذشت این چند ساله را شرح داد

یک سالی رفتم دبی کار سال بعد ویزا را تمدید نکردن برگشتیم. بعد تصمیم گرفتم برم اروپا.رفتم ترکیه از ترکیه با کشتی برم تو راه مامورها گرفتنم و دیپورت شدم.بعد رفتم تو شرکتهای هرمی در اونها هم که تخته شد. رفتم یه glxخریدم مسافرکشی بین شهری ولی چشمت روز بد نبینه اتیش گرفت. خلاصه علی حالم اساسی گرفته.

دیدم حالش خرابه اگه کمکش نکنم می ره طرف اکس و برنج وشیشه بد بخت میشه گناه داره. گفتم پترس جون چقدری پول داری گفت از پول بیمه ماشین ۸ میلیونی مونده. گفتم خوبه می دونه باید یه کافی نت بزنی. ۱۰ ۱۵ تا کامپیوترمی خری یه جای لوکس هم اجاره می کنی به در و دیوارش هم      می رسی میشه پا توق دختر پسرا. از صبح میان اونجا چت. تازه من هم تو کلاس و دانشگاه واست تبلیغ می کنم میشه کار فرهنگی (همون پاتق دانشجویی)

خلاصه پترس افتاد تو کار کافی نت. الان هم کارش حسابی گرفته. به خاطر اینکه من کارش را راه انداختم از اون اجازه گرفتم که تو بعضی مطالب وبلاگم از اون انگشت سحرامیز پترس استفاده کنم (مورد استفادش زیاده حالا می بینید)                           

                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:44  توسط علیرضا  | 



سلام

 

 

1- بلاخره امتحانات دنباله دار من هم تمام شد.

 

 برای این چند روز بعد از امتحانات کلی برنامه ریخته بودم ولی روز قبل از امتحان اخرم

 

 سرما خوردم. به زور جفت قرص خوردن خودم را سر جلسه نگه داشتم و امتحان را دادم.      

 

 شب اول که تب شدیدی داشتم در راه دستشویی هم غش کردم .

 

فکر کنم یک دقیقه ای هم تویه عالم هپلوت بودم.

 

بعدش صدای مادرم را می شنیدم ولی اراده نداشتم, حتی نمی تونستم دستم را تکون بدم.

 

به زور یک لیوان اب قند یکم بهتر شدم(فکرش را بکنین من با این هیکل غش کنم چه شود !!!)

 

2- به این موضوع فکر کرده بودین که چرا با توجه به اینکه قیمت گوجه فرنگی در زمستان امسال

 

 چندین برابر شده ولی قیمت رب گوجه فرنگی هیچ گونه تغییری نکرده (جای تعجبه! )

 

البته این بیشتر از اینکه فکر من باشه فکر یک بنگاه دار خوار و بار فروشی بود.

 

می گفت: اینجا هیچ چیزی قانون نداره گوجه فرنگی تا کیلویی خدا تومن میره ولی رب!!؟؟

 

بعدش یک نگاهی به انبار مغازه کردم.

 

دیدم بله تا چشم کار می کنه بسته بسته رب گوجه فرنگی.

 

تو دلم گفتم فکر اقتصادیش خوبه ولی حیف اینجا هیچ چیزش قانون نداره

 

3- اخبار شبانگاهی شبکه سوم هم امشب تصویر جالبی برای پشت صحنه انتخاب کرده بود 

 

                                                 الهام+شرک

 

مانیتور بزرگ پشت سر گوینده خبر ترکیبی از این دو شخصیت بود

 

 گوشه سمت چپ عکس غلامحسین الهام(سخنگوی دولت)و دقیقا عکس زیر

 

اقای الهام مربوط  به شرک شخصیت کارتونی بود

 

حالا اثبات شباهت و تفاوتهای این دو تصویر به عهده خواننده محترم!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:38  توسط علیرضا  | 



 

 

  سلام

 

 1-هفته اول امتحانها گذشت

 

  خدای من که برای 2 امتحان اول چقدر اذیت شدم. هنوز یک هفته دیگه از امتحانا مونده. یک هفته طوفانی

 

ومن هم به جای اینکه بشینم سر درسم نشستم پایه اینترنت و چرخ تویه وبلاگها.

 

البته باید یکی دو روزی استراحت می کردم تا بتونم ادامه بدم.

 

دیشب تصمیم گرفتم زود بخوابم که تلافی این چند شب در بیاد

 

 چشمتون روز بد نبینه ساعت 2 شب از شدت سر درد بیدار شدم. این سر درد من هم

 

خروس بی محله نمی دونه کی باید بیاد سراغم، درست زمانی که تصمیم گرفته بودم یه خواب راحت برم.

 

 وااای که چقدر سرم درد می کرد، رفتم دستشویی آب به سر و صورتم زدم، ولی فایده نداشت

 

 رفتم سراغ دمساز همیشگی خودم. قرص استامینوفین

 

 فکر کنم نیم ساعتی طول کشید تا اثر کرد ولی دمش گرم خوب ادم را گیج می کنه.

 

۲-شنیده بودم که وقتی برزان تکریتی را اعدام کردن سر از تن جدا می شه، صحنه دردناکی

 

 فکر می کردم با طناب نازک یا سیم بوکسل اعدامش کردن که این طور شده، ولی مطلبی که امروز خوندم درباره

 

تکریتی بود. نوشته :چندین ساله که برزان تکریتی سرطان ستون فقرات داشته و حال عمومی اش خوب نبوده به

 

همین خاطر موقع اعدام سرش از تن جدا می شه.

 

چند روز قبل از اعدام هم خودش را به دیوانگی می زنه و کارای غیر طبیعی میکرده:

 

خودش را خراب می کرده سرش را به دیوار می کوبیده و شب تا صبح فریاد می کشیده(شاید اونم مثل من

 

احتیاج به یک اسامینوفین داشته؟ کسی چه می دونه ؟!!!)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 14:54  توسط علیرضا  |